
ابراهیم کریمی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
حکایت او شرح انسانیست که دائما نو میشود و هر روزش بهتر از دیروزش میبود.
من کیام لیلی و لیلی کیست من – ما یکی روحیم اندر دو بدن
او میگفت، روح انسان تحتتأثیر آگاهیهای اوست. و هرکس آگاهتر باشد به خدای خویش نزدیکتر است. به قول «مولانا»: کار مردان روشنی و گرمی است – کار دونان حیله و بیشرمی است
و میگفت ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم، ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآوردیم. و به شاگردانش همیشه یادآوری میکرد که؛ ما همه اجزای عالم بودهایم، در بهشت این لحنها بشنودهایم
و او چون مردی بود بیبدیل که روی سینة عشق تو خفته بود، که با دستهای عشق تو بیدار میشد.
و این لطافت که تو داری، مصداق عینی این شعر بود: این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد – وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
و او مصداق شعرهای عاشقانة حضرت «حافظ» بود. همیشه و در همهجا غزل و شعر «حافظ» تکیه کلامش بود و براستی عاشقانه از «حافظ» میگفت، که هم حافظخوانی میکرد و هم حافظشناسی. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق – ثبت است بر جریدة عالم دوام ما
او نمونة بارز جملة معروف «مولانا» بود که گفت: نرنجیم و نرنجانیم و حضرت «حافظ» که میفرمود: بنوشیم و بنوشانیم.
و او مصداق برجستة عاشقان بیباک و جان بر کف در عالم معنا و هنر بود.
یک دست جام باده و یک دست جعد یار – رقصی چنین میانة میدانم آرزوست
و به قول «عین القضات همدانی»: این محتسبان که خسته از رنداناند – ما را ز سر بریده میترسانند
گر ما ز سر بریده میترسیدیم – در محفل عاشقان نمیرقصیدیم
قدرت و قوة خیال نامبرده بینظیر بود. به قول «ابن عربی» حضرت خیال، او یکی از معدود مصداقهای جملة مبارک ایشان بود: تا قلم در دست غدّاری بُود – لاجرم منصور برداری بُود
هنرمندی بود که غیر از تسلط شگفتانگیزی بر عرفان و متون عرفانی، آشنایی با رموز و پیچیدگیهای عرفان، اشراف به مکتبهای ادبی و هنری و جهان … و تسلط بر ادبیات نمایش، فیلمنامه، نمایشنامه، داستان، شعر، فلسفه، ریاضی، ادبیات فارسی و عرب و … خطاطی، طراحی و در یک کلام ذوالفنون بود و از همه مهمتر بسیار دوستداشتنی و عاشق و هنرمند واقعی. و صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را – که دگر مادر گیتی چو تو فرزندی بزاید
استاد همة ما ابراهیم کریمی تواناییهای دیگری هم داشت، از جمله: صدای خوش و کاملاً جذاب، دلارام، گوشنواز، دلنواز که وجود آدمی را به آرامش میرساند. و صدای او اندوه خیام را داشت؛ رازآلود و معناگونه، از آنسوی ابرها، آوای دوست. براستی اهل کدام قبیلهای ای غزل؟! و او غزل ناخوانده بود و او مصداق غزل آفریدگارش بود.
سنتشکنی، ساختارشکنی و بیپرواهای او زبانزد خاص و عام بود و همین بیپروایی و شادابیها باعث جذب جوانان مستعد و کوشا میشد. روشهای بدیع، نو، نوآورانه، خلاقانه، موشکافانه، تحلیلی … . همیشه از دل کهنترین قصّهها با نوآوری و خلاقانه، قصههای جدیدی را خلق و ابداع میکرد و در همه جا از حکایت مینوشت و میگفت: از حکایت، ما حکایت گشتهایم.
اگر خواسته باشم در خصوص ویژگیهای برجسته و بیبدیل او بگویم مثنوی هفتاد من کاغذ شود اما به یکی از زمزمههای ایشان اشاره میکنم که: بر لبش قفل است و در دلها رازها – لب خموش و دل پر از آوازها
همیشه جانب مردم را داشت و به قولی مصداق بارز این جملة معروف بود که، هنرمند واقعی بر قدرت است نه با قدرت. و شاید بدین خاطر بود که به لحاظ اقتصادی بسیار در مضیقه بود و بسیاری از دوستان واقعی و نزدیکش در جریان بودند. زندگی پر باری داشت، شاگردپروری سینه به سینه ادامه پیدا میکند که این سلسله منقطع نشود. یقیناً شاگردان صادق و بیادعای ایشان راهی که گشوده بود با نهایت صداقت و امانتداری آهسته و پیوسته طی خواهند کرد، بخصوص دخت گرامی ایشان سرکار وجیهه کریمی هسنیجه که به حق غیر رابطة پدر و دختری، همیشه و در همه جا رابطهاش شاگرد و استادی و بهتر بگویم، مرید و مرادی بود البته برای خیلیهای دیگر چنین بود، لیکن دختر گرامیاش وصف ویژهای داشت. چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب – بوی گل را از که جوییم از گلاب
و عشق این دختر همانند و مصداق جملة معروف شاعریست که میگفت: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
قدر زر، زرگر شناسد – قدر گوهر، گوهری!
و همیشه احساس میکنم او با ماست، همیشه شاهد و ناظر.
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است – سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در اینجمع که امشب – در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیک – بیروی تو ای سرو گلاندام حرام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را – هر لحظه ز گیسوی خوش بوی مشام است
بر این باورم که ما مردهایم و او زنده است و حیاط جاودان دارد. غرض نقشیست که از ما بازماند.
و بسیار خلق و خوی و رفتار بهشتی داشت و ما را در حسرت نگاههای خود تنها گذاشت و رفت.
دل بریدی از من به یغما، ای ترک غارتگر من!
و من چو صید به دام تو، به هر لحظه شکارم. ای طرفه نگارم!
از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفتهست قرارم!
و همیشه با خود میگفتم در سر مزارش، در کوچه و پسکوچهها و در همه جا و … آنکه بیباده کند جان مرا مست، کجاست؟
به قول حضرت عشق و خدای معرفت «مولانا»: خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش – بنماند هیچاش الّا هوس قمار دیگر
او با خدای عشق، قمار عاشقانه کرد و تابش جان یافت دلش و میگفت تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم.
مست و عاشق بود اما نه مست بادة انگور و میگفت مستیم ولی نه مست بادة انگوری، از هرچه خیال کردهایم ما دوریم.
