
یا اَحد و یا صَمد و یا مَجید
از چشم من بین که چه غوغاست در دلم …
همیشه به یاد میآورم، تصویری از پدرم زنده یاد استاد “ابراهیم کریمی هُسنیجه” را، او که دائما یا در حال خواندن بود و یا درک و شهود. همیشه مینوشت و برایمان از حافظ و مولانا میگفت. از شیخ بهایی و سهروردی، از اسطورهها و افسانهها. صدایش چه دلنشین بود و آهنگین. اتمسفری که ایجاد میکرد محال بود کسی را مسخّر خویش نسازد و من نیز سِحرش میشدم. نوشتن در مورد او برایم همیشه سخت است؛ چگونه میشود کسی را بتوانی وصف کنی در حالیکه واژهای برایش نمییابی!؟ او با قلم بینظیری که داشت همه را شگفتزده میکرد؛ ساعتها در مورد آنچه باید، صحبت میکرد بدون سکوت؛ آن را همه جانبه و از همه جا برایت میشکافت: سخنرانیهایش جادو میکرد؛ پشت سرش میگفتند نکند با اَجنّه در ارتباط است؟! هنگامی که قدم برمیداشت او را با فاصله از زمین میدیدی. رنگش، صدایش، مودش، گرمیِ حضورش، نگاه کردنش، شبیه هیچکس نبود …
او شبیه هیچکس نبود، او شبیه خودش بود. او ابراهیم بود.
زنده یاد استاد “ابراهیم کریمی هُسنیجه” از پیشکسوتان، فرهیختگان، هنرمندان، مشاهیر و از چهرههای ماندگار؛ معرف حضور جامعهی فرهیخته و هنری ست؛ او که سه دهه از عمر کوتاه هنری خویش را با مطالعه و پژوهش و تدریس در زمینهی عرفان، فلسفه، ادبیات فارسی، ادبیات نمایشی و شعر سپری کرد و هیچ چیز از مال دنیا نداشت و این چنین با خواست قلبی خویش زندگی کرد؛ در مقابل با نهایت عزّت و محبوبیّت و کولهباری از معنویت که با خود به جا گذاشت از این دنیای خاکی رخت بر بست. تنها دلگرمی زندگیاش مادرم بود بعد او تاب نیاورد و سرانجام پنجاه و شش روز بعد فوت زهرا خانوم روحش پرواز کرد. خدایشان رحمت کند. روحشان نورانی.
مرا از توست هر دم تازه عشقی تو را هر ساعتی حُسنی دگر باد
