
نقشت برای همه، همیشه هنر بود
ای سرود عاشقانهی هنر و ای روایتگر عشق و شادی! در هنرت خلاقیت موج میزد و در گفتارت راستی.
هنرمند محبوب من! استاد عزیز جناب آقای ابراهیم کریمی هُسنیجه!
تو آن بودی که سخن را در پردهی عاشقی میسرودی و عشق را در پردهی سخنوری به نمایش میگذاشتی و به آنها که نمیدانستند، آموزش میدادی؛ آموزشی گفتاری، رفتاری، معرفتی و آن نبود به جز عشق و شور و محبّت. و دانشات که با زبان بدنت این آموزش را تکمیل میکرد.
این خواست همیشگیات بود، چرا که
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
و تو از این بیماری و زاری دل، عشق و شور و شادی میآفریدی. تو آن بودی که آنچه هنر میخواست، میفهماندی و آنچه عشق میگفت، تو میرساندی.
از من و آنانیکه به هنر آغشتهاند صدها درود جانانه بر تو و اندیشه و هنرت و آنچه از تو در صحنهها مانده و خواهد ماند. روحت شاد، شادی آفرین دلها.
ارادتمند همیشگی
حسن اکلیلی/بازیگر
معلّم محبوب ادبیاتم با آن لباسهای شیک و بوی خوش ادکلناش تنها نقطهای امید من در سالهای دبیرستان بود. او شبیه هیچ معلّم دیگری نبود. زنگهای تفریح میرفت مینشست توی آبدارخانه به سیگار و چایی و من داستانهای کوتاه و نمایشنامهها و شعرهایی را که به تشویق خودش نوشته بودم برایش میخواندم و او راهنماییام میکرد، کتاب به من معرفی میکرد و دربارهی جهان از دریچهی ادبیات و نمایش حرف میزند.
ابراهیم کریمی هُسنیجه که آن روزها کمتر از چهل سال سن داشت، یکی از مهمترین نویسندگان و کارگردان تأترِ اصفهان بود و من اوّلین نمایش حرفهای را هم با ایشان به عنوان منشی صحنه کار کردم. نمایشنامهای درخشان به نام «رمل منم، نخل تویی» با حضور بازیگران بزرگ شهر که دورهی اوّل تمریناتش که من در آن حضور داشتم بیش از یک سال طول کشید.
آقای کریمی معلّم و مرشد بزرگ جهان کوچک نوجوانی من بود. او من را به من نشان داد و گمان میکنم که نهایت و اوج کار هر معلّم همین باشد، این که به شاگردانش نشان دهد چه چیزهایی در درونشان وود دارد که باید آنها را کشف کنند و چه راههایی پیش پایشان است که باید بیواهمه در آن قدم بردارند.
یادش همیشه بخیر. زود رفت.
