
یا هو
یاد یار آشنا
تقریباً بلافاصله بعد از دریافت حکم بازنشستگی، رهایی از قید وبند کارمندی، خانه به دوشی و حاشیهنشینی در غربت، بارم را بستم عزم جزم که الباقی عمرم مقیم زیباترین شهر ایران و دیار مأنوس و مألوفم اصفهان شوم. همان روزهای اوّل در یکی از گردهماییهای نیمچه رسمی و معمول که به دعوت و زحمت مسئولان محترم «ارشاد، حوزه، شهرداری یا ادارهای، ارگانی، مؤسسهای، جایی» به قصد و مقصود هنرپروری و هنرمندنوازی برگزار میشود، بنده هم به عنوان «نواصفهانی» و اهل بخیه به حساب آمده بودم و افتخار حضور در جمع و جمعیت هنرمندان صاحبنام اصفهان نصیب و قسمتم شد. چنانی از این موهبت «خوشم شده بود» و در پوستم نمیگنجیدم که چیزی نمانده بود خلق و اخلاق خاک گرفته، یک حد فراموش شده و نیمه جان «خوشباوری» قدیمم خودش را بتکاند گورچالهاش را ترک کند، از این قرار :
مسئول محترمی آهستهگو، تریبون و میکرفن را در اختیار گرفته حضور صاحبنامان شهر و علیالخصوص گروه جوانترهای کمتجربه، طبعاً خوشخیال، خوشبین (و مثل قدیمهای بنده خوشباور) حسابی به هیجانش آورده بود، وعده وعیدهای تکراری، کلیشه شده، گوش آشنا، ماهیتاً «نشد» و غیرعملی و حرف محض حرف را پرحرارتتر از دیگر حرفهایها و خُبرگان اینگونه مجلسگردانیها واگو میکرد. (فرض و مثال در آیندهای نزدیک با تخصیص بودجة لازم که مقدماتش طی شده و معطل تصویب نهایی و قبل از آن پیدا کردن محله و مکان و زمین مناسب است، تالار نمایش اصلی وسیع و چپ و راست و بالا و پایین مجهز به چندین تالارچه با گنجایش کمتر برای نمایشهای جمع و جورتر و فضاهای لازم به جهت تمرین همزمان چندگروه و اتاق گریم، رختکن، آرشیو لباس، انبار آکساسوار، چایخانه و خوراکخانه و حتی سرویس بهداشتی علیحده با دوش آب گرم و سرد و این ها، تالارهای کنسرت، تالارهای پُرنور برای نمایشگاه نقاشی و دیگر آثار تجسمی و نمایشگاه دایمی هنرهای دستی، موزه و … آن هم نه یکی و دو تا که در اغلب محلهها برای نصف جهان پایتخت هنر از هر چه تصور کنی ضروریتر است احداث و آرزوی دیرین عزیزان درخواست کننده برآورده خواهد شد و دیگر که : «مجتمع مسکونی با آپارتمانهای تنگ و ترش تک اتاق خوابه چه است برای هنرمندان کرایهنشین خدا نخواسته اسیر و عبیر صاحبخانههای کجخلق و زیادهخواه در نظر گرفته و با قردادهای منصفانه به ایشان اجاره داده شود؟ چرا مجتمع درخور شأنیتتان نسازیم اقساطی و به قیمت مالک شوید؟…» و حاضرمجلسان عزیز لابد فراموش نکردهاند که دنب ودنبالة این رؤیابافیها رسید به احداث شهرک هنرمندان با میدان و میدانچههای گلکاری شده، بوستانهای دلباز و نصب مجسمههای هنرمندان نامی به رحمت خدا رفته و سرآمدان در قید حیات ! اما از آن همه چهها صورت واقعی پیدا کرد؟ هر دو درخواست حسن آقا اکلیلی که تعارف و رودربایستی را کنار گذاشت و من باب مقدمه درآمد گفت: «شهرک هنرمندان هم خُبه، تالار نمایش استاندارد و بَری خیابون و تو هر محله هم خب و خبتر و بیترتر! ولی ما تا الان خیلی از این حرف و وعدهها شنیدهایم و خبری نبوده و نشدس اما …» و درخواست اولش قرار و قاعدة درست و منطقی معلوم کردن و سروسامان گرفتن چگونگی دفن هنرمندان به محضر حق شتافته در قطعة هنرمندان باغ رضوان بود و دوم، چک آپ رایگان دست کم مدعوین حاضر که : «به هر جهت خیلی ساله نتونستن سری به خودشون بزنن بیبینن وضع و اوضاع سلامتیشون چیطورس» که شکر و هزار شکر هر دو مورد فیالمجلس پذیرفته و نتایج نیک و نیکوی آن فراخوان و گپ و گفت و گردهمایی شد! ) …حالا به اینهایش کار ندارم مقصودم به اصل موضوع و یاد و خاطرة زنده یاد ابراهیم کریمی است ، از این قرار :
…بغل دستیام که تا آن روز سعادت دیدار و آشناییاش را نداشتم آهسته دم گوشم گفت:
«تا کی قراره وعدة خشک وخالی بشنویم و تهش هیچی؟…» و در پاسخ به سرتکان دادن معنی نامعلومم پرسید : «اومدهی بمونی یا فقط یه دالی دالی و در ری بری حجی حجی مکّه دسّمون به دومنت نرسد؟» شنید قصد اقامت دارم خودش را معرفی کرد : «مخلصت ابرام کریمی، تأتری و دوست شما !…» و خلاصة نمایشنامهای را که میخواست به سن و ساحت صحنه برساند برایم تعریف کرد و نظرم را پرسید. گفتم اصل و پی و پایهاش که خوب است اما فرع و فروعش را باید روی کاغذ دید. گفت همینقدرش اگر تعارف نباشد خوشحالش کرده و نقلمان در گرفت و لفظ و لحن بیتکلف، خودمانی و دلنشینش وسیله واسطة رفاقتمان شد و قرار گذاشتیم بیشتر همدیگر را ببینیم که گویا قسمت نبود و از قضا کم و کمتر پیش آمد دورادور دستی برای هم تکان دهیم و سلام و علیکی و مصاحبتمان را به بعد و بعدتر موکول کنیم. با این حال همین که میدیدم حتی با بروز مشکل بیماری سخت و عصایی شدن، صمیمیت و روحیة استوار و خلق خوشش پابرجا است و خم به ابرو نیاورده، مهرم به او چند و چندین مقابل شد و هربار دیداری رخ میداد، بگو بخندمان تمامی نداشت تا زمانی که نمایشنامهاش را به هر زور و زحمت در تالار جنبی فرشچیان به صحنه برد با امکانات حداقلی و به شدت فقیرانه. آن شب بالاخره فرصت کافی برای گپ و گفت مبسوط و مفصلمان فراهم شد بیآنکه بدانم این آخرین بخت همنشینیمان است اما موقع خداحافظی، بیذرهای طعم شکست و نومیدی در لحن و کلامش، دم گوشم و به نجوا چیزی گفت، که هربار یادم میآید، مطمئنتر میشوم او خود میدانست!
روحش شاد و یاد و خاطرهاش ماندگار .
امرالله احمدجو/ کارگردان
