
خاطرات بسیار است اما، نقطه عطف خاطرات من با پدر به دورانی برمی گردد که از شش سالگی شاگرد ایشان شدم و در اولین اجرا با تذکر پدر به این مضمون که: «سر تمرین تئاتر من را پدر خطاب نکن. من اینجا پدر تو نیستم و تو با بقیه شاگردانم تفاوتی نداری» فهمیدم باید بزرگ باشم. بزرگمنشی و تواضع اولین درسی بود که پدر در آموزش تئاتر به من داد. استاد کریمی، در کار و تمرین نمایش بسیار جدی و حرفهای عمل میکردند و همین باعث میشد در زمان اجرا با اعتماد تام از حرفهای بودن کار، همیشه بیرون از سالن بنشینند و هیچوقت نمایششان را حین اجرا در سالن تماشا نکنند. ایشان به همان اندازه که استاد بنامی در تئاتر بودند، پدر نمونهای نیز بودند. پدری که از کودکی برای بچههایش شعرهای حافظ و مولانا را میخواند و هر شب جمعه، همۀ ما را جمع میکرد و با ما دربارۀ آنچه در فکرمان میگذشت گفتگو میکرد. ما بچهها هر سه شنبه در خانه یک تئاتر اجرا میکردیم. پدر و مادر تنها تماشاگران ما بودند و اینگونه بود که در نمایش زندگی نیز هر بار نمایشی جدید خلق میکردیم، چون خلاقیت را خوب آموخته بودیم.
ما با استاد کریمی زندگی کردیم، زندگی به معنای حقیقی، زندگیای که کیفیت، شرط اول آن بود و این یعنی رشد. به خاطر عشق فراوانی که ایشان به ما و مادر داشتند، عمیقا معنی عشق را درک کردهایم. بودن در کنار پدر هر لحظه درس بود و ما معلم و استادی را در کنارمان داشتیم که نظیرش بسیار کم بوده و هست. توانایی عشق ورزیدن، مطالعه کردن، استقلال و هدف داشتن کمترین چیزهایی است که ما از او گرفتهایم. دنیای کودکی ما با مدادهای رنگی علم و اندیشه و هنر ایشان هر لحظه رنگ میشد و ما، در رنگین کمان وجود کاریزماتیک پدر، بزرگ میشدیم. خداوند را شاکریم که پدری بیهمتا به ما عطا کرد و نعمت بزرگی جز این وجود نخواهد داشت.
ناگفته نماند که مرحوم مادرم، بانو زهرا شایسته پور، مهرۀ بزرگی در زندگی پدر بودند و حضور ایشان باعث میشد که استاد کریمی به مدد عشق، صبر و لطف استوار ایشان، چرخۀ رنگی زندگی را محکمتر بچرخاند.
