
گاهی باید غیب شوی تا تو را ببینند
سال 1372 بود. برای اولین بار “ابراهیم کریمی” را در حیاط دانشکدهی هنر تهران دیدم. هر دو برای آزمون مصاحبه کارشناسی ارشد تاتر به تهران آمده بودیم. موهایش بلند بود. میخندید. کیف قهوهایش را بر دوش گرفته بود. با هم دوست شدیم. انگاری قبلاً جای دیگری او را دیده بودم.
یادم آمد که در سال 64 در چهارمین جشنوارهی تئاتر فجر در تالار وحدت تهران او را دیده بودم. از اراک آمده بودم با نمایش “اَسپه شینه” و “ابراهیم کریمی” با نمایش “یَل.”
در دانشگاه قبول شدیم. خانهای در تهران گرفتیم. دوستی آغاز شد. به اصفهان دعوتم کرد. رفتم. محل تمرین نمایش جدیدش به گمانم “هنبان عشق”، در سالن شهرداری منطقهی هفت بود. صندلیهای سالن قرمز بود. مشغول خلق کردن بود. مشغول شبیه شدن به آدم رویاییِ خودش بود. همیشه انگار عجله داشت. انگار میدوید. انگار گمشدهای داشت که میبایست حتماً بدود تا به او برسد. خندههایش بلند بود. گریههایش هم بلند بود. و مگر “زمخشری” فیلسوف نگفته بود “اگر انسان به یاد کسی مدام گریه کند، در نهایت شبیه به او میشود.” زمخشری این نکته را در باب امام حسین (ع ) گفته بود. و کیست که نداند ابراهیم، عاشق امام حسین بود؟
چند وقت بعد به خانهیشان در کوی امام اصفهان رفتم. اولین ملاقات، شیرین بود و دیدارهای بعدی را همین شیرینی رقم زد. پنجرهها که باز میشد انگار باد میخواست خانه و کاشانه و آدمها را با خود ببرد. باد هم انگار میدوید. ودیعه کوچک بود. به او جیپو میگفتم. انگار کلمهای را اختراع کرده بودم. همه با شنیدن جیپو میخندیدند. همیشه از اراک که به اصفهان میآمدم یک نوع شیرینی مخصوص میبردم. نمیدانم چرا هر بار از همان نوع شیرینی میخریدم. دفعهی سوم یا چهارم، همهی بچهها بلند خندیدند و گفتند باز هم از آن شیرینی مخصوص مردگان!
خندیدیم. مرگ، معنای مبهمی داشت. اصلاً در آن خانه، گلهای نیلوفر بود و زعفران خراسان و سرو شیراز و حافظ رند و زندگی و زندگی و زندگی …
زهرا خانم همسر ابراهیم از خاطراتش حرف میزد. از مشهد، خراسان. از دوران سربازی ابراهیم در مشهد. احسان مسؤول خرید از سوپری محلّه بود. هی از آن پلهها پایین میرفت و بالا میآمد.
یکبار شب یلدا مهمانشان بودم. آجیل بود و هوای سرد. و چقدر ابراهیم هوای سرد را دوست داشت. احسان تمبک میزد و میخواند. جیپو میرقصید. وحیده و وجیهه بلند بلند میخندیدند. ساز بود و زایندهرود پر خروش بود. تا دم صبح، آن خانه، خانهی روشنی بود. فندق و پسته بود. پردههای قلمکار اصفهانی میرقصیدند. رنگ کاشی آشپزخانه سفید بود و از بس موسیقی شنیده بودند لغزان بودند و سیال. همان شتاب را در آن شب هم دیدم. باد بود و طولانیترین شب سال. ساز بود و تولّد عشقی بزرگ لابلای کاج و خاک.
یکبار دیگر در همان خانهی شاد بودم. زمستان بود. ساعت چهار صبح بود. ناگهان ابراهیم گفت به پل خواجو برویم. رفتیم. هوا سرد بود. ابرها متراکم بود. زایندهرود میخندید. روی زمین سرد خواجو نشستیم. برف آمد. سفید شدیم. ابراهیم در میان برف و استکانی چای، به آب در حال گذر نگاه میکرد. شتاب داشت که حرفهایش را بزند. تمامی نداشت انگار. مثل خودش که تمامی نداشت و دائم در حال تکمیل خود. و مگر ما همه ناتمام نیستیم؟
اصفهان برفی زیبا بود. موهای پر پشت ابراهیم بلند بود. سنگ پل خواجو شنوندهی خوبی بود. دانههای برف میگفتند تا میتوانید مرا ببینید که روزی روزگاری دیگر شاید محو بشوم و باد مرا با خود ببرد و ناگهان همه چیز محو خواهد شد.
صبح در خانهی کوی امام با چند قاشق عسل و نشستن کنار پردهی قلمکاری به جای سفره آغاز میشد و البته موسیقی. خانه چرخ میخورد. اسب میشد خانه. رنج نبود. مست میشد کاشیهای سفید آشپزخانه. پنجرهها باز میشدند رو به نور و امید. بچهها بزرگ میشدند یک به یک در بیرنجی.
سالهای روشن گذشت. آسمان به تدریج بیابر شد. زایندهرود خشکید. طعم شیرینی تلخ شده بود. استکان چای شکسته بود. برفی در کار نبود. وقتی زهرا خانم در کُما فرو رفت شتاب زدگی ابراهیم کم شد. مرد رویایی چه شده بود؟
مجبور شدیم زهرا خانم را در باغ رضوان تنها بگذاریم و برگردیم. موقع برگشت، ابراهیم که حالا یک پایش را از دست داده بود سوار ماشین من شد. از باغ رضوان که بیرون آمدیم به پل رسیدیم. ماشین پر از سکوت بود. ابراهیم گفت “آدمها وقتی به سرازیری این پل برسند مردههایشان را فراموش میکنند.”
مجبور شدیم شبهای یلدا را فراموش کنیم. خانه را باد با خود برد. مثل خیلی چیزهای دیگر. حجم سکوت ابراهیم بیشتر و بیشتر شد. کم، حرف میزد. در اوج بیماری قلم را در دست میفشرد. آدمها دو دستهاند. کسانی که گمان میبرند به اوج تمامی رسیدهاند و آدمهایی که احساس ناتمامی دارند.
ابراهیم در سال 1382 در چهل و هفت سالگیاش چنین نوشته بود :
“همیشه از نوشتن متنفر بودهام. حتی مشقهایم را دوست نداشتم که بنویسم و این دلیلی مبهم و نامشخص داشت. شاید که علتش خود قلم بود. قلم در حقیقت به دست خالق بیچون و چرا بود. او بر لوح محفوظ نوشته بود و آنچه باید نگاشته میشد ، واقعاً نوشته شده بود.
دیگر چه میماند ؟ او خود کائنات را نوشته بود، فلک و عرش را نوشته بود و سرنوشت آدمیان را.”
آن شب یلدایی دیگر تکرار نشد که هیچ زنگی در این جهان دو بار نواخته نمیشود. که هر زنگی بیهمتاست. مثل عشق که بیهمتاست. مثل زندگی که بیهمتاست. مثل مرگ که شگفتانگیز است.
بچهها بزرگ شدند و همه مجبور شدیم زایندهرود را بیبرف ببینیم و بیابراهیم و بیاستکان چای.
چشمانم را میبندم. به عهد گذشته میروم. به حیاط دانشکدهی هنر میروم. ابراهیم به ریشهایش دست میکشد. پیرهن آبی بلندی بر تن دارد. دست مرا میگیرد. با هم به قلعهای بزرگ میرویم. چای مینوشیم. انگار این قلعه بقایای دکور “هنبان عشق” است. دیوارها کاهگلیست. کبوتری آنجا نشسته است. پشت دیوار سروی را میبینیم. به زیر سایهی سرو میرویم. مینشینیم. ابراهیم حافظ میخواند. میگویم فالی برایم بگیر. دلتنگم. ورق میزند. میگویم ودیعه حالا خیلی بزرگ شده است. دیگر به او جیپو نمیگویم. برای او هم فالی بگیر. میخندد. ورق میزند. میگویم میشود برای وحیده هم تفألی بزنی؟ میخواهی عکس پسرش را نشانت بدهم؟ ابراهیم لبخند میزند. ورق میزند. به او میگویم احسان حالا برای خودش مردی شده است. پشت و پناه خواهرانش است. ورق میزند. میگویم وجیهه دلتنگ توست. ورق میزند.
هر دو به صحرا نگاه میکنیم. در دوردست کاروانی گذر میکند. بنان تصنیف کاروان میخواند. ابراهیم میگوید یادت میآید اولین بار که به دانشگاه آزاد اراک برای تدریس آمدم در کلاس تاریخ فلسفه به جای نشستن بر صندلی، روی تریبون نشستم؟
میخواستم نکتهای را به دانشجویان یاد بدهم. تغییر مکان آدمی، تعریفی دیگر از همان آدم بوجود میآورد. ما وقتی زندهایم روی صندلیهای معمولی نشستهایم. با مرگ یکباره همه چیز تغییر میکند. و تازه آن وقت است که پی به کاراکتر واقعی آن آدم میبریم. فقط نوک کوه یخ دیده میشود. ولی تو با دیدن همان نوک کوه، پی به عظمت کوه میبری. گاهی باید غیب شوی تا تو را ببینند.
گفت حالا آمادهای فال حافظ بگیرم؟ برای بچهها. برای برادرم. برای خواهرم. برای تمام آدمهای دلتنگ. برای پدرم. برای مادرم. ما آدمها گمان میبریم اندوه تمامی ندارد. گمان میکنیم شادی عمر چندانی ندارد. نظامی میگوید :
“شاد برانم که در این دیر تنگ
شادی و غم هر دو نماند درنگ ”
به بچهها بگو هیچ چیز پایدار نیست و این خوشبختانه شامل رنج و اندوه هم میشود.
“باغبان گر پنجروزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ”
کتاب را بست. باد ما را با خود برد.
“مرغ زیرک چون به دام افتد تحمّل بایدش …”
رضا مهدوی هزاوه/ نویسنده
