
گاهی باید غیب شوی تا تو را ببینند سال 1372 بود. برای اولین بار “ابراهیم کریمی” را در حیاط دانشکدهی هنر تهران دیدم. هر دو برای آزمون مصاحبه کارشناسی ارشد تاتر به تهران آمده بودیم. موهایش بلند بود. میخندید. کیف قهوهایش را بر دوش گرفته بود. با هم دوست شدیم. انگاری قبلاً جای دیگری او […]









